ابن قتيبة الدينوري ( مترجم : ناصر طباطبايى )
148
الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس )
نامهء معاويه به على على خواستار جنگ با معاويه بود ، اين سخن به معاويه رسيد ، وى نيز مردم شام را جمع كرد و پس از آن به عمرو گفت : من نظرى دارم ، نامهاى براى على بنويسيم و از او شام را بخواهيم . عمرو خنديد و گفت : معاويه ، تو كجا و نيرنگ زدن به على كجا ؟ معاويه گفت : مگر ما فرزندان عبد مناف نيستيم ؟ عمرو گفت : آرى ، ولى پيامبرى براى آنان است نه شما . اگر مىخواهى نامهاى براى على بنويسى ، بنويس . معاويه نيز در نامهاى به على چنين نوشت : من گمان مىكنم اگر مىدانستيم جنگ چه سختىهايى را بر ما و شما فرود خواهد آورد هرگز به اين جا نمىآمديم و بعضى ، بعض ديگر را نمىكشتيم ، اگر چه در گذشته عقل ما پوشيده شده است . ما گذشته خود را مورد سرزنش قرار مىدهيم و آنچه را كه باقى مانده است اصلاح مىكنيم . من از تو خواسته بودم كه از من اطاعت و بيعت را نخواهى ، ولى تو از پذيرش آن خوددارى ورزيدى . آنچه را كه تو ممانعت كردى خداوند به من بخشيد ، من امروز تو را به چيزى فرامىخوانم كه ديروز خوانده بودم . تو از زنده بودن چيزى نمىخواهى مگر آنچه را كه من خواهانم ، و از مرگ نمىترسى مگر چنان كه من مىترسم . به خدا سوگند سپاهيان اندك شدهاند و مردان رفتهاند ، در حالى كه ما فرزندان عبد مناف هستيم ، و عدهاى از ما بر عدهاى ديگر برتر نيستيم مگر برترى كه به واسطهء آن عزيزى خوار نگردد و آزادى به بندگى در نيايد . پاسخ على به نامهء معاويه وقتى نامهء معاويه به على رسيد ، وى كاتب خود ، عبيد الله بن رافع را فرا خواند و گفت بنويس : در نامه ياد آور شده بودى ، اگر ما و شما مىدانستيم كار جنگ به اين جا كشيده مىشد ، هرگز وارد آن نمىشديم . اين كه شام را از من خواسته بودى ، من ديروز چيزى را به تو ندادم كه امروز مانع آن باشم . تو هيچ گاه در يقين به مرتبه من نمىرسى . گفته بودى ما فرزندان عبد مناف هستيم ، آرى چنين است اما اميه همچون هاشم نيست و حرب نيز همانند عبد المطلب و ابو سفيان نيز همانند پدرم ابو طالب نيست . مهاجر همچون آزاد شده نيست و محق نيز چون باطل كننده . در ميان دستان ما فضل و برترى نبوت است كه به واسطهء آن عزيز را كشتهايم و آزاد را فروختهايم . و السلام .